بوف كور ، تنها و زخمی
در زندگي زخمهايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد
***** سایه سنگ بر آینه خورشید چرا ؟ خودمانیم ، بگو این همه تردید چرا ؟ نیست چون چشم مرا تاب دمى خیره شدن طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا ؟ طنز تلخى است به خود تهمت هستى بستن آن که خندید چرا ، آن که نخندید چرا ؟ طالع تیره ام از روز ازل روشن بود فال کولى به کفم خط خطا دید چرا ؟ من که دریا دریا غرق کف دستم بود حالیا حسرت یک قطره که خشکید چرا ؟ گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم دلم از دیدن این آینه ترسید چرا ؟ آمدم یک دم مهمان دل خود باشم ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا ؟ *********** دردهای من ، جامه نیستند ، تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند ، تا به رشتهی سخن درآورم نعره نیستند ، تا ز نای جان بر آورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست ، درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنهی شناسنامه هایشان درد میکند من ولی تمام استخوان بودنم لحظههای سادهی سرودنم درد میکند انحنای روح من شانه های خسته ی غرور من تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است دردهای پوستی کجا ؟ درد دوستی کجا ؟ این سماجت عجیب پافشاری شگفت دردهاست دردهای آشنا دردهای بومی غریب دردهای خانگی دردهای کهنه ی لجوج اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟ درد رنگ و بوی غنچهی دل است پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم ؟ دفتر مرا دست درد میزند ورق شعر تازه ی مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در این میانه من از چه حرف میزنم ؟ درد ، حرف نیست درد ، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم ؟ " قیصر امین پور " پ . ن : پدر ... این روز به نام توست .. تویی که اول و آخرت محبت است .. تویی که دانای عشقی .. پدرم ... روزت مبارک ... ( برای ۱۲ اردی بهشت .. روز معلم ) هذیون ... ۱ سرم درد میکنه . تو تنم تحرکی احساس میکنم . انگار تو تنم موش میدوونن . رو تخت دراز میافتم . به قصد اینکه چندین سال بخوابم . اما ... اما خواب با چشم هام انگار غریبه ن . به این فکر میکنم که آیا بهشت و جهنمی وجود داره ؟؟ اصلن به این دنیا هم شک دارم .. چه برسه به ... از این فکر میگذرم و به دختر باکره ای فکر میکنم که فکر و روحش بکر نیست .. به این فکر میکنم که روحش پرده نداره .. روح بی پرده .. جسم با پرده ... این افکار رو هم از سرم دور میکنم .. بلند میشم ، تو آینه قدی خودمو میبینم ، انگار گرد پیری ریخته ن رو چهره ی زرد و نحیفم .. یاد این میافتم : رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون ... میزنم بیرون .. بی اختیار میرم جلو .. نمیدونم کجا .. فقط میرم .. تو مسیر خودم رو تو یه روستا میبینم .. انگار یه دفعه افتادم تو این روستا .. دو کودک رو میبینم که دارن با پهن گاو بازی میکنن .. توپی ساختن از پهن گاو و بازی میکنن .. چقد دلم میخواست من رو هم بازی میدادن .. رو هوا با انگشت مینویسم MERDE ( گه ) ... همینطور که به اونا و بازیشون نگاه میکنم پام میخوره به سنگی و میخورم زمین .. با صورت میخورم زمین .. یک دقیقه ای همینطور دمر افتادم .. بعد پا شدم .. یه تکونی به خودم دادم .. یه دفعه خودمو تو خیابون شهر میبینم .. همینطور تو پیاده روی شلوغ راه میرم .. بی هدف .. بی مقصد .. همینطور که دارم میرم چشمم میخوره به یه کله پزی .. بی اختیار از پشت شیشه نگاهی میندازم توش .. شلوغه .. همه دارن میخورن .. بی اختیار میرم تو .. به آدمایی که دارن با ولع میخورن نگاه میندازم .. اینور .. اونور .. همه دارن میخورن .. یه دفعه چشمم میخوره به کاسه کله پاچه ای که اونا دارن میخورن .. بهت زده منو .. دست انسان رو تو کاسه ی همشون میبینم .. با چه ولعی هم دارن میخورن .. کمی به خودم میام .. رفتم جلو در گوش یکی از اونا میگم : آقا این که داری میخوری دست انسانه ها .. طرف بدون اینکه به من نگاه کنه میگه : میدونم .. بهتم بیشتر شد و زبونم بند اومد .. سريع زدم بیرون .. همینطور دارم با این فکر که این دیگه چی بود ؟؟!! خوابم یا بیدار ؟؟!! ... همینطور به راهم ادامه میدم .. سر پیچ پیاده رو به دختری زیبا با چشم های آبی بر میخورم .. نگام کرد .. بهم چشمک زد .. منم بهش لبخند زدم .. اومد جلو گفت : بریم ؟ با تعجب گفتم کجا ؟؟ گفت خونتون .. احساس خاصی نداشتم .. گفتم بریم ... با هم شروع کردیم به قدم زدن سمت خونه م .. یکی دو بار به چهره ی زیبا و تو دل بروش نگاه کردم .. لبخند میزد بهم .. تو مسیر بهم گفت پول میگیرم .. برای اینکه یه ساعت باهات باشم ۵۰ هزار تومن میگیرم .. گفتم باشه .. میدم بهت .. دیگه رسیدیم نزدیک خونه م ... بقال سر کوچه بیرون دکونش نشسته بود .. بهم تیکه انداخت ... با خوشکلا قدم میزنی .. میبری خونه ؟؟ گفتم آره .. قراره یه ساعتی باهام باشه .. لبخند سردی زد و چیزی نگفت .. کیلید انداختم و دو تایی رفتیم تو ... اتاقم دم کرده بود و چن تیکه نور به زور میومد تو .. اتاقم بوی کافور میداد و بوی شاش ... پنجره اتاقمو باز کردم ... نسیم ملایمی ریخت تو ... رو تخت نشستم و دخترک هم رو صندلی روبروم نشست ... چقد دلم میخواست فقط نگاش کنم .. فقط نگاش کنم .. گفتم خوب ... دخترک مثل بچه گربه ای ترسو نشون میداد .. آهسته شروع کرد به در آووردن لباسش ... روسری .. پیراهن .. شلوار .. سوتی ان .. شورت .. چقدر همه ی اجزای بدنش متناسب بود و به چهره گلگون و زیباش میخورد .. انگار همه رو با حساب و معادله درست کرده بودن .. همه چی متناسب ... لبهای باریک و خوش فرم .. گونه های سرخ و سفید .. گردن سفید و شهوت انگیز .. سینه های گرد .. موهای مشکی که به شرابی میزد .. همینطور که محو چهره ی زیبا و البته معصوم دخترک و اندام زیبا ش شده بودم پیراهنم رو در آووردم ... همینکه پیراهنم رو در آووردم صدای هق هق خفه ای رو شنیدم ... یکه ای خوردم و سرمو بالا کردم .. دیدم فرشته ی زیبا که عریان جلوم نشسته داره بی صدا اشک میریزه ... خیره شدم بهش و پرسیدم : چیزی شده ؟؟!! چیزی نگفت . دوباره پرسیدم : عزیزم چیزی شده ؟؟ سرشو از توی دستاش آوورد بیرون و گفت : من اینکاره نیستم .. به خدا اینکاره نیستم .. لبخند تلخی ناخودآگاه اومد رو لبم و گفتم : اگه اینکاره نیستی پس الان لخت جلو من چیکار میکنی دختر خوب ؟؟ گریه ی آهسته ش تبدیل شد به هق هق ... و بریده بریده گفت : مامانم .. به خاطر مامانم و دوباره هقهق ... گفتم مامانت چی ؟؟ گفت : منو مامانم تنها با هم زندگی میکنیم و کسی رو هم نداریم ... کسی هم نیست بهمون کمک کنه ... از وقتی بابام مرد مشکلاتمون شروع شد .. من این کار رو خواستم بکنم تا یه وعده غذای خوب با مامانم بخوریم و داداشم رو از رو کارتن و تو پارکها جمع کنم ... سرمو انداختم پایین ... گفتم : لباسهاتو بپوش ... هق هق کنان گفت : نه تورو خدا پس ... همینطور که سرم پایین بود حرفشو قطع کردمو با جدیت و محکم اما غمگین گفتم : لباسهاتو بپوش .. پا شدم و از جیب پالتوم یه تراول ۱۰۰ هزار تومنی در آووردم و گذاشتم کف دستش و گفتم برو ... خواست نگیره .. اما با اشاره سر من گرفت .. رفتم جلو آینه واستادم و به خودم نگاه میکردم .. به اونی که روبروم تو آینه میدیدم .. به خودم تو دلم گفتم : تو کی هستی ؟؟.. تو این دنیا چه میکنی ؟؟؟ تو این افکار بودم که صدایی شنیدم .. دخترک بود .. صدا اومد که من برم ؟؟ روم رو برگردوندم .. دوباره بهت زده شدم .. دیدم دخترک همینطور لخت و عریانه .. و البته بهتم به خاطر عریانیش نبود .. دخترک بال داشت .. دو تا بال زیبا .. مثل فرشته های مهربونه تو قصه ها .. همینطور با بهت گفتم ب .. ر .. و .. اومد پیشونیم رو بوسید و بدون اینکه حرفی رد و بدل شه رفت دم پنجره و پنجره رو باز کرد و از پنجره پرید بیرون .. بی اختیار دووییدم دم پنجره .. دیدم واقعاً پرواز کرد و رفت .. البته برگشت و یه چرخی نزدیک پنجره اتاقم زد و منم بی اختیار داشتم واسه ش دست تکون میدادم و اشک میریختم .. اونقدر واستادم تا اینکه دور شد و دیگه نبود .. خودمو ولو کردم رو تخت ... حالم از خودم بهم میخورد .. از همه آدما ... ازین دنیا ... ازین زندگی ... کتاب جنایت و مکافات داستایفسکی رو برداشتم و چند صفحه خوندم و بسته م گذاشتم کنار ... حوصله نداشتم ... چشامو بسته م تا بخوابم و به چیزی فکر نکنم ... یه دفعه دستی رو روی شونه هام احساس کردم .. تکون وحشتناکی خوردم .. چشممو باز کردم .. دیدم داداش اسماعیله .. کنارم نشسته ... و بهم لبخند میزنه ... انگار متوجه شد که چقد تعجب کردم و تو دلم میگم مگه اسماعیل نمرده !!! ... پیشونیم رو بوسید و بلند شد و از اتاق رفت بیرون ... تا اومدم چیزی بگم رفته بود ... دوباره اشکم جاری شد و سرم گیج میرفت ... دوباره بلند شدم رفتم دم پنجره هوایی بخورم .. آخه هوای اتاق دم کرده بود و داشت خفه م میکرد .. از پنجره به بیرون نگاه کردم .. دیدم دو نفر شبیه بومی های آفریقا نشسته ن دارن چیزی میفروشن .. به گوش ها و لبهاشون نعلبکی گذاشته بودن .. دقت کردم تا ببینم چیه تو بساطشون .. دیدم نون دارن میفروشن .. و البته کوزه هایی هم جلوشون هست .. کوزه هایی که روش نوشته شده بود "خون انسان" .. نون جو میفروختن و خون انسان ... تعجبی نکردم .. برگشتم تو ... دوباره رو تخت دراز کشیدم ... تو فکر این ماجراها بودم ... اونقدر بی رمق و سست بودم سریع خوابم برد ... هادی . ۷/۲/۹۱ Is CLOSED ******************************************* ... ۱۳۹۱/۲/۷ ... فعالیت دوباره ... تهوع امروزم ... ۱ بد تینتان همه در ناز و نعمت ند ای روشنی عقل ، تو ما را بلا شدی !!! ۲ تنها شادی ام در زندگانی این است که ، هیچکس نمی داند تا چه اندازه غمگینم ... ۳ ناله را هر چند می خواهم که پنهانش کنم سینه می گوید که من تنگ آمدم ، فریاد کن من از هدایت به کامو رسیدم ... از انتحار به ستیز ... میجنگم .. با دردها ، با رنج ها ، با زخم ها ... دارم به زندگی می خندم .. زندگی ای که هر لحظه داره بهم دهن کجی میکنه و بهم می خنده .. من هم بهش می خندم .. رقاصه ی دهر شدم .. زندگی هم نوازنده ی این ضیافت .. با وجود همه ی زخم ها و دردها و رنج هام ... هنوز از خیلی چیزها لذت می برم ... از نسیم خنک صبح زود ِ تابستون همراه با صدای ناله ی یاکریم ها .. از شنای آخر شب تو یه جای خلوت دریا ، توی سکوت ، بعد از یه روز خیلی گرم و آفتابی .. به دور از چشم رجاله ها .. رها از رجاله ها .. از دراز کشیدن رو ماسه ای که هنوز گرمای یه روز گرم رو تو سینه ش داره .. از راه رفتن رو برف .. از قدم زدن زیر بارش برف .. از دیدن دونه های شیش ظلعی برف که برای اولین بار تو نمک آبرود دیدمشون .. از قدم زدن تو شالیزار .. از قدم زدن تو باغ ِ پرتقال و نارنگی .. از حرف زدن با درخت ها .. درد و دل با سنجاقک ها و کفشدوزک ها و پروانه ها و ملخ های توی باغ .. از ریختن خرده نون واسه گنجشک های بازیگوش .. از نگاه کردن به پاره های سفید ابر تو آسمون آبی و تمیز و صاف .. از بوی گل های شب بو که تموم حیاط و کوچه رو پر کرده .. از دیدن رنگ زندگی ، تو شکفتن شکوفه های درخت ها .. تو سرزندگیه گل های باغچه .. از نگاه کردن به لونه ساختن ِ چلچله ها تو پارکینگ ِ خونه .. از نگاه کردن به رفت و آمد تند تند مورچه ها که همشون همیشه عجله دارن .. از خنثی کردن تله موشی که پدر ِ گرامی واسه موش های بیچاره تو انباری گذاشته .. از کمک کردن به پیرزن ِ همسایه برای بردن خرده خریدی که انگار ۲۰۰ کیلو وزنشه واسه ش .. از ماشین بازی با ایلیا کوچولو .. بغل کردنش .. بوسیدنش .. از شمشیربازی با ابولفضل ِ اسماعیل .. و بغل کردن ِ غریبانگی ش .. از رانندگی تو جاده جنگلی .. وقتی برگ های پاییزی از عقب ماشین پرواز میکنن .. از نگاه کردن به بازی بچه های ۲-۳ ساله تو پارک .. از خوندن کتاب .. از گوش دادن به موسیقی های مورد علاقه م .. از محبت کردن به دوستای نازنینم .. از محبت همه اونها بهم .. و محبت پدر و مادر نازنینم .. چه لذتی میبردم وقتی با داداش اسماعیل می رفتیم ماهی گیری .. اون ماهی میگرفتو من فقط تماشاچی بودم و تشویقش میکردم .. هوراااااا ، یکی دیگه گرفتیم .. شلوارو میزدیم بالا می رفتیم تو نهر آب .. نهری که خنکی آبش تموم وجودمونو خنک میکرد .. دیگه ماهیگیری رو دوست ندارم .. اما هنوز از رفتن تو نهر آب لذت میبرم .. *** لذت از زندگی ، واسه م مثل لذت ِ خاروندن ِ دور ِ زخم لذت بخشه .. همین . هادی ی .. ۱۱/۱۲/۹۰ محال و خودکشی رفتاری نظیر خودکشی ، همچون اثری بزرگ ، در خلوتگاه سینه تدارک دیده می شود . انسان خود از آن بی خبر است . او تنها شبی تیری رها می کند ؛ یا سر به زیر آب فرو می برد . { یا قرصی می اندازد بالا . } آغاز اندیشه ، آغاز نزار شدن است . در این مراحل آغازین چیزی نیست که مردم مشاهده کنند . کرم در دل مرد آشیان می کند . آن را باید آنجا جست . این بازی مرگبار را ، که از روشن بینی در برابر هستی به گریز به فراسوی نور منتهی می شود ، باید پی گرفت و فهمید . هر خودکشی دلایل بسیار دارد . به طور کلی روشن ترین دلایل ، موثرترین آنها نیستند . به ندرت کسی از سر تعمق خودکشی می کند . (معذلک این فرض هم انکار نمی شود . ) چیزی که موجب ظهور بحران می شود تقریباً همیشه غیر قابل بازرسی است . خودکشی ، مانند انتحار در نمایشنامه های تند ، نوعی اعتراف است . اعتراف به این است که از قافله ی زندگی عقب مانده ایم ، یا معنی زندگی را نمی فهمیم . خودکشی فقط اعتراف به این است که " زندگی به زحمت زیستن نمی ارزد . " البته زیستن هرگز آسان نیست . به دلایل بسیار ، که نخستین آن عادت است ، ما به اعمالی که ناشی از فرمان هستی است پیوسته ادامه می دهیم . مرگ ارادی دلیل آن است که ، جنبه مسخره این عادت ، فقدان هر نوع دلیل ژرف برای زیستن ، بیهودگی اعمال روزانه و بی فایدگی رنج را ، ولو به طور غریزی ، تشخیص داده ایم . اگر هر انسانی تندرستی به فکر خودکشی باشد ، دیگر بدون چون و چرا می توان پذیرفت که میان احساس بیهودگی و آهنگ نیستی ارتباط مستقیمی وجود دارد . می توان به عنوان یک اصل پذیرفت که وقتی آدمی نمی خواهد خود را بفریبد ، باید آنچه را درست می پندارد جامه عمل بپوشاند . پس اعتقاد به بیهودگی زندگی ، باید راهنمای رفتار او باشد . کسانی هستند که زندگی را نمی پذیرند ولی چنان زندگی می کنند که گویی از دیدگاه اندیشه آن را پذیرفته اند . در واقع همانطوری که نیچه عقیده داشت ، این گروه به هر حال زندگی را پذیرفته اند . بر عکس ، کسانی که خودکشی می کنند ، غالباً اتفاق می افتد که به معنای زندگی اطمینان داشته اند . این تناقض ها همیشه هست . حتی می توان گفت که در هیچ امر دیگری تناقض ها تا این حد شدید نیست . کسانی که به زندگی خود پایان می دهند تا آخرین نقطه احساس خود رفته اند . " آلبر کامو - دلهره هستی " پی نوشت : پنج شنبه ساعت 8 صبح - خواب بودم . با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم . نگاه کردم دیدم مهران یکی از دوستانمه . برداشتم ، سلام و احوال پرسی . گفت هادی کجایی .. گفتم خونه .. گفت جایی میخوای بری ؟ گفتم نه ، چطور ؟ گفت محمد ... فوت کرد .. با بهت گفتم چراااا ؟؟ گفت دیشب خودکشی کرد .. با قرص . گفت الان من بیمارستانم .. تو سردخونه بیمارستانه .. منگ شدم .. شوک شدم .. سریع آماده شدم رفتم بیمارستان .. بله .. دم سردخونه فک و فامیلش جمع بودن .. یه دونه برادرش وحشتناک گریه و زاری میکرد .. رفتم یه گوشه همینطور گیج وایستاده بودم تا اینکه دوستای دیگه اومدن .. فقط به این فکر میکردم که چرا ؟ چرا محمد ؟؟؟ اصلاً محمد آدمه خودکشی نبود .. با همه ی مشکلاتی که داشت همیشه خوشرو بود و میخندید .. من هر وقت مینالیدم و میگفتم ممد خسته شدم .. کم اووردم .. میگفت چرت داری میگی .. بشین مثه بچه آدم زندگیتو بکن .. مشکلاتت یک دهم مشکلات من که نیست ... هنوز حرفاش تو گوشمه . حالا خودش ... نمیدونم . بعد سه چهار ساعت جنازه ش ترخیص شد و با آمبولانس بردیمش و دفنش کردیم .. چه گریه و زاری میکردن مادر و خواهر و برادر و زنش ... این چند روز خیلی فکرم خراب شده ... همه ش به این فک میکنم محمد چرا این کارو کرد ؟؟ آخه چرا محمد ؟؟ محمد آدمه خودکشی نبود ... نمیدونم ... هنوز باورم نمیشه محمد مرده ... محمد رفت .. تموم شد .. همین . روحت شاد محمد جان ... روحت شاد . همه چی دروغه ... جهانو به دو قسمت اگه تقسیم کنی یه مرز باریکی وسطش ترسیم کنی حکمن یه عده خوبنو بقیه بدن چند تا رفیقتنو بقیه همه دشمنن طرف تو همه صافن و لوتی و بامرام طرف دیگه حتما پلیدن و هیولان ولی دروغه ، وقتی بفهمی یه جنسن دوطرف این وسط فقط تو رو بازی دادن تو میشی پله بقیه بالا میرن ازت تو چشات نیگاه میکنن و بهت میخندن میشه دائم باهات از امید و اعتماد بگن تو باور میکنی اونا تو رو به گور میسپارن تو یه دستمال چرکی تو دستشون همین لجن روحشونو با تو پاک میکنن نگاه میکنی به دور و برت میبینی همه گیر کمر و شکم ، اینه مرامه رمه هورا میکشن برات میشی شاعر ملی ارزش داری براشون آره خیلی مثل تو اومدن و حالا اسمی نیس دیگه ازشون هی پس چی؟ یعنی همه چی دروغه فقط تویی و خودت یعنی همه چی دروغه خودتو گول نزن هر کی دست راستشو دراز کرده توی دست چپش خنجره خوب ببین یعنی همه چی دروغه حتی تو ، حتی من یعنی ببین و بمیر ولی بیخود جوش نزن حتی تو که تو بغلمی و از عشقی دم میزنی و اشکت دم مشکی هست ، ولی فکرت پیش کسیه که وقتی گیج میشی پولشو میبینی آره مشتی هر کی دنبال یه چیزیه تو کسی دیگه رابطه یعنی یه معامله که سود بده تا جایی که مصرف بشی ارزش داری اینو میگن ارزش انسان آره حاجی یعنی همه چی دروغه عشقت حرف مفته میفروشی راحت منو اگه پاش بیفته دروغه همه چی جز اشکای اون مردی که تو آینه خودشو میبینه و گردی نشسته رو موهاش همه چیشو باخته توی سلولی که دنیا واسش ساخته یعنی همه چی دروغه جز خون سعید دامادی که تو حجله عروسشو ندید یعنی همه چی دروغه جز خرمشهرو مردای تیکه تیکه و زنای بی شوهرو دروغه اون که زیر تانک رفت رهبر نبود رهبر در ِ گوشش لالایی مرگ میخوند همه چی دروغه جز شاعری که نیومده همه چی دروغه جز شعری که کسی نسروده همه چی دروغه جز پاکت سیگارم نتی که یه روز گم شده رو گیتارم همه چی دروغه جز فصل سرد فروغ یعنی همه چی دروغه حتی دروغه این دروغ یعنی همه چی دروغه حتی تو ، حتی من حتی تو ، حتی من خسته از خستگی ها ... خسته م ... ازین دنیا ، ازین کشور ، ازین شهر ، ازین شهرک لعنتی ، از خونه مون ، از اتاقم که کنج عزلت منه ... از عکس هدایت و کامو و کافکا که به دیوارش زدم .. از چهره ی دردآلود فروغ ِ سیگار به دست که رو دیوار جا خوش کرده ... از پرتره ی ولگا معشوقه ی پیکاسو با چهره ی خسته و غم آلود ... از هاردی که داره به چهره ی گریون لورل میخنده ... از چهره ی غمگین چاپلین .. از نیمرخ تو فکر رفته ی نیچه با اون سیبیله خاصش ... از تصویر بوفی که تو تاریکی رو درخت بهم پشت کرده و تا حالا یه بارم روشو بهم برنگردونده ... از تصویر استاد شجریان که دستشو گذاشته رو صورتش تا خیلی چیزا رو نبینه ... از تصویر استاد ناظری که یه جور خاصی داره بهم نگاه میکنه انگار داره بهم دلداری میده ... از چهره ی داریوش و حبیب که گرد پیری روشون نشسته و دلشون واسه وطن پرپر میزنه ... از کله اسکلتی که جلومه و عینش رو میز هدایت هم بود ... از گلدون فیروزه ای روی میز که واسم گلدون راغه توی داستان بوف کور رو تداعی میکنه ... حس میکنم پیرمرد خنزرپنزری شدم که اون روز از زیر خاک درآووردمش و الان این کوزه پیش منه ... و از فروهری که روی میز .. روی دیوار .. روی باند .. همه جا هست ... اصلاً از خودم خسته م .. منی که دیگه من نیست ... راستی ... چقد خسته م از ساعت پاندول دار روبروم که هر صبح که بیدار میشم چشمم میخوره بهش ... ساعتی که نباشه شخصیتش بیشتر حفظ میشه ... از تابلویی خسته م که روش نوشته : مرد را دردی اگر باشد خوش است .. درد بی دردی علاجش آتش است . ... هی ... من که با اینهمه درد هم دارم تو آتیش این دنیای لعنتی میسوزم . البته چقد غمگین میشم وقتی این بیت رو با صدای استاد ناظری گوش میدم .. یادآوری تلخیه واسم . از آینه قدی رو دیوار اتاقم که سه قطره خون ازش داره میاد پایین .. تمام قد نشونم میده .. و بهم یادآوری میکنه که هنوز واستادم .. هنوز زنده م .. چه یادآوری تلخی ... از خوندن کتابای صادق و کافکا و کامو ... از خوندن سرگذشت ویرجینیا وولف .. اصلا به من چه بانو وولف چرا خودشو کشت ؟؟!! ... از دیدن آناکارنینای تولستوی و ابله داستایوسکی که چند بار رفتم طرفشون تا بخونمشون اما رغبت نکردم ، رمقشو نداشتم ... خسته م ... از گوش دادن به صدای استاد ناظری و بنان و شجریان و چاووشی و حبیب ... چقد غمگین میشم و دلم میگیره استاد نازنین .. شجریان بزرگ ، وقتی آلبوم معمای هستی تو رو گوش میدم . وقتی با صدای محزونت میخونی : پرنده شوشتری / زگل نازکتری / ندیده بودم / حالا دیدم اگر مستم من از عشق تو مستم / بیا بنشین که دل بردی زدستم پرنده شوشتری / زگل نازکتری / ندیده بودم / حالا دیدم وقتی این قطعه رو گوش میدم با غم و آه و دلتنگی فراوون به دستای ناز گربه فکر میکنم .. خسته م .. ازین تداعی ها و تجسم کردن ها ... ازین بود و نبودها .. استاد ناظری ، شوالیه من .. این سوز صدا رو از کی به ارث بردی ؟ که اینطور صدات جیگرمو میسوزونه !! چه حالی میشم وقتی میخونی : تو را من چشم در راهم ، شباهنگام .. من از یادت نمی کاهم .. از صدای داریوش هم ، آخه داریوش عزیز ، برادر من ، تو چی از درد و زخم میدونی که میگی " شقایق درد من یکی دوتا نیست ؟؟!! بی خیال پدرجان ...!! راستی داریوش جان این شعرت خیلی به دلم چنگ زد وقتی که گفتی : ساکت و صبوری دل من ، مثل بوف کوری دل من ... وقتی به صدای حبیب محبیان گوش میدم یاد دورانی میوفتم که با یه ضبط صوت دو کاسته هر جای خونه که میرفتم صداشو گوش میدادم .. دورانی بود که این زخمها رو برنداشته بودم .. چقد واسم معنی داشت وقتی میخوندی : خداوندا خارم کن ، اما مردم آزارم مکن .. راستی چاووشی توام ؟؟ توام بوف کور رو فهمیدی ؟؟ حتماً فهمیدی که میگی : یاد تو مثل خوره ، مثل بوف کور ِ ... شاهین جان ، نامجوی عزیز ، اصلانی و فروغی گرامی ، با عرض پوزش از صدای شمام خسته م ... خسته م ... از محبت های زیاد مامان میترا خسته م ... از دلنگرانی هاش ... از غصه خوردن های پنهونیش ... از مهر پدری بابا خسته م ... از بیقراری ایلیا واسه دایی هادیش ... از برادر بودن واسه منیره ... و ... خسته م از به یاد آووردنه لحظه جون دادن داداش اسماعیل جلو چشام ، لحظه گذاشتنش تو آمبولانس ... لحظه گذاشتنش تو قبر ... خسته م ... از غریبییه صدای ابولفضل وقتی صدام میکنه عمو هادی ... از فکر کردن به اینکه میگه عمو هادی میخوام بزرگ شدم پلیس شم و راننده ای که زد به بابام رو دستگیر کنم ... خسته م از آتیش گرفتن جیگرم ازین حرفش ... خسته م ... خسته از محبت های دوستام ... دلنگرونیشون ... از لطف های زیادشون بهم ... خسته م ... از خودم خسته م ... از شب خسته م .. و از روزی دوباره ... روزی که از نو اومد ... خسته م از عشق ... از نفرت ... از فاصله ، از غم ، از درد ، از زخمهای جدید و قدیمم ... از دوست ... از دشمن .. از خدا ... از شیطون ... از دین .. از مذهب ... خسته م ... از خوندن واسه ارشد ... از مهندس مهندس گفتن رنگ فروش سر ِ شهرک ... از حرف زدن پسرا در مورد زیبایی اندام دخترا ، و حرف زدن دخترا در مورد خوش تیپی پسرا و نوع ماشینشون ... خسته م ... از اخبار تظاهرات تو رومانی و ایتالیا ... از سکه ی یک میلیون تومنی و دلار دوهزار تومنی و بنزین هفتصد تومنی ... از تحریم ها ... کلنجارهای سیاسی ... ترورهای هسته ای ... از دیدن کارمند عالی رتبه ی ریشوی یقه بسته ای که دست چپ و راستشو بلد نیست ... از دیدن آخوند عمامه سفید پشت پژو پرشیای سفید ... از دیدن موبایل اپل تو دستش ... خسته م ... از ترافیک .. از چاله چوله ها ی خیابونا ... از تکنولوژی ، از موبایل ، از کامپیوتر ، از ماهواره ... از بارون ... از سرما ... از آفتاب ... از گرما ... از ماه ... از خورشید ... از زمستون ... از پاییز ... از تابستون ... از بهار ... از آبی ... از قرمز ... از سفید ... از سیاه ... خسته م ... از یادآوری اولین تجربه بی عدالتی تو زندگیم ... جایی که کلاس اول ابتدایی بودم ... تو غربت .. تو رودهن .. کلاسی که من شاگرد دومش بودم ... دومی که خودم این دومی رو اول میدونستم ... و شاگرد اول کی بود ؟ پسر لب و لوچه آویزون آقای مدیر مدرسه .. خسته م ... از بی عدالتی ... از حق .. از فریاد .. از سکوت .. از بغض .. از نزدیکان دور و دورهای نزدیک ... اصلاً از خودم خسته م .. منی که دیگه من نیست ... خسته م ... از این خستگی ها خسته م ... " چقد خسته شدم تا ازین خستگی هام نوشتم ... رمقی نموند تا از خستگی های دیگم بنویسم . " هادی ی .. ۵/۱۱/۹۰ پی نوشت : ۱ . من موندم ، با این خستگی ها چرا هنوز سرپام ؟؟ فک کنم از پوست کلفتم باشه ... ۲ . تو سن ۲۷ سالگی بسان پیرمرد های ۸۰ - ۹۰ ساله ای شدم که تو پارک ها میشینن و حرف میزنن و پیرزن های همسن خودشون رو دید میزنن و منتظرن کی میمیرن ... ۳ . مخاطب گرامی !! هر قضاوتی خواستی میتونی در مورد نویسنده بکنی ... چون قبل از همه ، خودم ، خودم رو قضاوت کردم . قی های امروزم ... ۱ گاهی دلت میخواد همه بغض هات از تو نگاهت خونده بشه ؛ که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری ... اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری و یه جمله مثل : چیزی شده؟؟؟! اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوتت سر میکشی و با لبخند میگی : نه هیچی ... ! ۲ بسان ِ کلاغ غمگین ، تنها و خسته ای شدم ... ... که گوشه ای کز کرده و نشسته .. و به " پخ " رهگذر " بیلاخ " میده . ۳ بعضی آدم ها در سن ۲۵ سالگی میمیرن ، و شاید تا ۹۰ سالگی هم دفن نشن . ۴ انسانیت رو تو وجود کودکان سرطانی دیدم ، که برای سلامتی همه ی انسان ها دعا کردن .







| Design By : Night Melody |

